ما و سینامون
قالب وبلاگ

سلااااامخجالت

چه قد دلتنگ اینجا بودم ,از بس نبودم خجالت میکشمخجالت

خیلی وقته میخوام بیام بنویسم یا تنبلیم میشهغمناکیا گرفتار وروجکا میشمدلخوریا هم .........دروغگوزبان

از پست قبلیم یک سال بیشتر گذشته ,خیلی چیزاشو یادم رفته غمگین

الان سینامون 5سال و 8ماه و 3روزس(ساعتشو اصرار نکنید که حساب نمیکنمخندونکاین دقت سن شماریم مدیون نی نی وبلاگمزبان)  پیش دبستانی میره و هفته دیگه جشن فارغ التحصیلی ه پیشش همحبت

ایشون یه داداشی دارن به اسم صدرا(عکس خیلی خیلی طفولیتشو تو پست قبلی دیدین!)صدرایی الان 9ماه و 3روزس ...سینه خیز میره......سینه خیز و چهاردست و پا تواما میره.....از سینه خیز به نشسته تغییر وضعیت میده....از لبه ها میگیره بلند میشه .....اد  و دد و ماما هم تازگیا میگه ........دس دسی و نینای نای هم میکنه.........آها خواب درست حسابی هم نداره!!!!

 

خب این بود انشای این پست نقطه چین خندونک

سعی میکنم با عکسها برگردمگیجدعام کنین

 

[ سه شنبه 21 ارديبهشت 1395 ] [ 19:12 ] [ فهیمه مامانی ] [موضوع : ] [ ]

سلام پسر شیطون مامانمحبت

خیلی وقته نیومدم وبت ,نمیدونم از کجا بگم از چی بگم ...اصن چه جوری شروع کنم 

بذار از مهمترین اتفاق مشترک سه نفرمون شروع کنمچشمک...اومدن نی نی  تو دلم آرام

که اینجا 18 هفتشه و تو این سونو قطعی گفت که شما داداش دار شدی همون چیزی که خودت دوست داشتی!قربون دوتاتون بغلبغل

فسقل من واس داداشی اسمم انتخاب کردی میگی حتما باید اسمش سجاد باشه ...حالا ما هر اسمی میگیم شما میگی فقط سجاد !

بعضی وقتا بی قرار اومدنش میشی و سوال میکنی پس کی میاد؟؟میخوام همین الان یا فردا بیاد 

چند وقت پیشم گفتی مامان من خواب نی نی و دیدم که خیلی کوچولو بودو هر وسیله ای بهش دادم خراب نکرد !

خوش به حال نی نی مون که داداشی مثل شما دارهراضی

 

بهمن ماه مامان جون و زن دایی جون و فرنوشی اومدن پیشمونزیبا

اون موقع زاینده رود تازه پر آب شده بود و ماهم بی جنبه رفتیم تو آبا ,این شد که تو عکس شما جوراب و کفش نداری و فرنوش هم بی کفشهزبان

اینم بهترین هدیه های شما واس من بغل

دستبندی که خودت تو مهد با ذوق و مهربونی واسم درست کردیتشویقزیبا

و این کاردستی که مربی تون بهت گفته روش چی بنویسم و شما گفتی بنویسین مامانی دوستت دارممحبت

ممنون پسرم که خیلییییییییییی مهربونیبغلبوس

مرد کوچولوی من ,خوشمزه ترین و بامزه ترین شیری که تابحال خوردی فک کنم همین شیر طالبی باشه چون خودت به تنهایی رفتی سوپری و گرفتی تشویقراضی

اینم مینیون و به قول خودت آقا یالا که یه شب بیشتر مهمونمون نبود ازبس دستشو گرفتی و گفتی آقا یالا سلام گیج

پسر بامزه من دوستت دارم خیلی خیلی بغلبوس

[ سه شنبه 25 فروردين 1394 ] [ 10:59 ] [ فهیمه مامانی ] [موضوع : تا 5سالگی] [ ]

امسال پاییز با سالهای قبل واسم یه فرقی داشت اینکه تونستم قشنگ احساسش کنم برگ ریزان درختارو,زردی برگارو ,دوروبرمون پر درخته ,پر گنجیشک و کلاغ ,پر نعمت 

آخ که پاییز داره تموم میشه!!!!

منتظریم ,منتظر فصل بعدی پر نعمت ,منتظر حس کردنش!

با تمام وجود بزرگ شدن بزرگترین نعمتی که خدای مهربون به منو همسری داده رو دارم احساس میکنم 

این روزا شده همدمم وقتی نیست دلتنگشم !وقتی هست باز هم دلتنگ همین لحظه لحظه هاش !

میگه مامان وقتی بزرگ شدم واست ربات میخرم تا همه ظرفارو جمع کنه و بشوره

وقتی میگم آخ میاد دستمو میگیره و میگه بذا کمکت کنم  کجا میخوای بری؟

میخوام سفره پهن کنم میگه مامان هر چی لازم سفرس بگو من ببرم 

دارم ماشیناشو میبرم تو اتاق بازیش که بدو بدو میاد از دستم میگیره و خودش زودتر میبره میذاره تو اتاقش

دستم به کمرمه از شدت کمردرد!میاد کتفمو ماساژ میده 

تو هر کاری سعی میکنه شریک شه و همکاری کنه 

و در کنار همه اینا یه عالمه لجبازی ,بداخلاقی,و حتی گریه هم داره!

همشو باهم دوست دارم ...اصلا سینا رو دوست دارم با همه  ی همه  ی اخلاقاش 

چه قدر شیرینه مـــــــــــــــــادریمحبت

 

[ يکشنبه 9 آذر 1393 ] [ 11:16 ] [ فهیمه مامانی ] [موضوع : تا 5سالگی] [ ]

محرم 88 بود که فهمیدیم تورو داریم,بهترین هدیه خدا,هر چه قدر شکرگذار خدا باشیم بازم کمه

ارادت ویژه ای به شش ماهه کربلا حضرت علی اصغر(ع)داشتم و دارم ,خیــــــلی دوست داشتم محرم فرزندم شش ماهه باشه!

محرم 89 سه ماهه بودی

وقتی فهمیدم تو رو داریم و حتی موقع دنیا اومدنت و بعدش تا الان خیلی چیزهارو رعایت کردم ,میدونم خیلی از این رعایت کردنها بی نقص نبوده ولــــــــــــــی تلاشمو کردم تا زیبایی ایمان به خدا و ایمه رو متوجه بشی 

این قده کیف میکنم میگی من خدارو خیـــــــــــــلی دوست دارم و دستتو تا جایی که بتونی همزمان با گفتن ی  خیلی ,باز میکنی 

کیف میکنم وقتی واسمون سوره های قرآنی رو میخونی

کیف میکنم وقتی نمازهای ویژه خودتو میخونی

کیف میکنم وقتی بعد وعده های غذاییت خداروشکر میکنی

کیف میکنم انشاالله میگی و ماشاالله

کیف میکنم وقتی داستانهای امامان و پیامبرانو گوش میکنی و بعدش بابرداشت بامزه خودت تعریف میکنی

 

کیف میکنم این روزا مشتاقانه هیيت میرییا حسین یا حسین میگی و سینه میزنی

.

.

.

میگم رو پیشونی بندت چی نوشته این قدر قشنگ و شمرده میگی یا اباالفضل العباس که میخوام صدبار واسم تکرار کنی

روز عاشورا هواسرد بود و یکمی بارونی میــگفت دوست دارم برم عزاداری

شوروشوق حسینی ه مردم فوق العاده بود  

عشــــــــــق امام حسین(ع)نه کوچیکو بزرگ میشناسه     نه سرما و گرما 

خدایــــــــــا هممونو عاقبت به خیـــــــــر کن الـــــــــهی آمیـــــــــــن 

 

 

[ دوشنبه 12 آبان 1393 ] [ 16:42 ] [ فهیمه مامانی ] [موضوع : تا 5سالگی] [ ]

_بهش میگم سیــــــنا میدونی خدا خیلی خیلی مهربونه سریع میـــــــــگه آره تازه خیــــــــــــلی هم بزرگه نه من میدونم چه قدر بزرگه نه شما میدونی چه قدر بزرگه و نه بابا میدونه چه قدر بزرگه و نه همسایمون و نه...(کل کسایی رو که میشناخت یکی یکی میگفتخندونک)

 

_ماشین در حال حرکته دستشو گذاشته رو دنده و میــــــــــگه بابا دنده داره میلرزه فک کنم جیش دارهخنده(شرح حال خودش موقع جیش داشتن !!)

 

_دورتادور فرش تند تند با عصبانیت داره راه میره و اصرار داره که به مربیش زنگ بزنم و میگه میخوام یه چیزی بهش بگم !!میگم آخه مامان من زنگ بزنم بگم چی ؟

میـــــــــــگه شما نمیخواد چیزی بگی خودم میگم و دستشو میذاره رو شقیقه شو و میــــــــگه تو ذهنم هست .(منم قانع شدم و زنگ زدم یعنی چاره ای نبود خندونک)

 

_تو مهد مربیشون یه شعر در مورد امامها خونده اینم شروع کرده گریه کردن بهش گفتن چی شده گفته یاد مامانم افتادم دلم واسش تنگ شد !!بعدم که مربیش زنگ زد که بیا آرومش کن(یعنی تا رسیدن به مهد من همچین حسی داشتم فرشته)

 

_جدیدا هم که وقتی ازمون ناراحت  میشه میـــــــــــگه دوست دارید من بچتون نباشم ؟؟دوست دارید تنها باشید؟؟..........پس اذیتم نکنید!

 

الــــــــــــــــهی همـــــــــــیشه زنــــــــــــــده و سلـــــــــــــــــامت وشـــــــــــــــاد باشی مادر ,الهی آمیـــــــــن

 

 

 

 

زمستون داره کم کم میرسه این پسرک ماهم اصرار داره که تو خونه به استقبالش بریم !

میگه مثلا تو خونه زمستونه,مثلا سرده مثلا برف اومده مثلا من دارم میلرزم از سرما 

(اون مثلا مثلنات فدایی داره جیگر مادربوسبغل)

 

[ جمعه 9 آبان 1393 ] [ 14:36 ] [ فهیمه مامانی ] [موضوع : تا 5سالگی, سخنان سینایی!!] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام پسرمون سینا 18شهریور1389 ساعت10:45دقیقه شب عید فطر دنیا اومد و شد شیرینی و نمک خونه ما... قراره اینجا onlyعکس باشه ازش البته با پاره ای توضیحات...البته onlyوonly هم نه ها...تازگی ها شده همه جوره!!!!